نادونی چیز عجیب و غریبی نیست اما تاثیرات خیلی عجیب و غریبی داره! یکی - دو ماهی بود که از صدای راه رفتن مستاجر طبقه ی بالایی عاجز شده بودیم. صدای قدم هاش بدجوری روی مخ بود. انگاری با زانوهاش راه می رف
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
سلام جانامروز صبح، یک بچه کارتونک خیلی کوچک را کشتم! داشتم خمیر لای بربری ها را برای گنجشک ها ریز ریز می کردم که سر و کله اش توی سفره پیدا شد. قد یک نقطه بود با چند تایی دست و پای نامرئی که تند تند دا
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
باورش نمی شد که دارد این کلمات را می شنود.- " خب... ما جدا شدیم...".+ " داری شوخی می کنی!! با چهار تا بچه جدا شدید؟!... مگه می شه؟!... شوخی خیلی بدیه!!".- " نه... جدی می گم... یه سال و نیمه که جدا شد
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
بعد از مدت ها فاصله از کتابخوانی، خصوصا کتاب های ایرانی، به طور تصادفی با یک نویسنده ی جوان و بسیار خوب ِ ایرانی آشنا شدم. آرش عباسی در دو نمایشنامه ی این کتاب ِجمع و جور، فضای سیاسی و اجتماعی ایران
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
چند روز پیش، پستی را در وبلاگ پرچنان خواندم. عنوان این پست درختکاری و کرونا ست. پیشنهاد می کنم پیش از خواندن این پست، سری به پرچنان بزنید و دقت نظر نویسنده اش را در خصوص اتفاقات اخیر ببینید. خلاصه خو
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
اولین سالی ست که سبزه ی عید را با دست های خودم و برای خانه ی خودم سبز می کنم. از وقتی که جوانه هایش رخ نشان داده اند، هر روز صبح، اولین کارم سلام کردن به آنهاست. قربان صدقه ی قد و بالایشان می روم و د
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 22:18
از ویژه گی های زندگی با یک نویسنده که مدام در حال یادداشت برداری از لحظه به لحظه ی زندگی و محیط اطرافش است، کافی ست به یک مورد اشاره کرد: صحنه داخلی - آشپزخانه - در حال رنده کردن کلم قرمز! ( آخه یکی ن
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: دوشنبه 23 دی 1398 ساعت: 22:11
تمام شماهایی که دلتان لک زده است برای جنگ! با شماهایی هستم که تک تک سلول های بدنتان له له می زند برای کشتن؛ لطفا بیایید و جلو بیافتید! این شما و این میدان. بفرمایید! بروید بکشید و کشته شوید! اما لطفا
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: دوشنبه 23 دی 1398 ساعت: 22:11
به خودم قول داده بودم که دیگر خبرها را دنبال نکنم. حتی دیشب قبل از خواب، گوشی ام را جایی دور از خودم گذاشتم که مثل سابق صبح بعد از بیدار شدن، ناخودآگاه نروم پی ِاخبار! همان دیشب فهمیدم که به اندازه ی
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: دوشنبه 23 دی 1398 ساعت: 22:11
آخرین باری که آرزوی مرگ کردم را به یاد می آورم. وقتی بود که یک نابینا می خواست از پلی فلزی و بی حفاظ بر روی جوی آبی عریض رد بشود و چون با عصای سفیدش به هیچ نشانه ای نرسیده بود با شنیدن صدای پایم، از م
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: دوشنبه 23 دی 1398 ساعت: 22:11
دوربین زن میانسال محجبه ای را توی چادر مشکی نشان می دهد که با لبخند منتظر است نوبتش برسد. آمده است برای نام نویسی انتخابات مجلس. خبرنگار از او می خواهد شماره اش را نشان بدهد و می پرسد از چه ساعتی توی
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:30
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:30
-: " جانی! من دیشب خواب چی می دیدم؟!"خنده اش می گیرد: " تو خواب می دیدی، از من می پرسی؟! "-: " یادم نیست چه خوابی بود. هر چی بود، خوب کردی بیدارم کردی. داشتم اذیت می شدم...".چندین شب است که مرتب دارم
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:30
نیمرو! ناهار ظهر است. تنهایی توی خانه، رو به روی تلویزیون نشسته ام. به صبح فکر می کنم که رفته بودم نان بخرم. باران نم نم می زد. هوا اما سرد و سنگین بود. نفس که می کشیدم احساس می کردم تکه های دوده را د
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:30
" واقعا مزخرف بود!! هر اثری بالاخره باید برای خودش یه فرمی داشته باشه. این هیچی نداشت. اجراها داغون، صحنه داغون... همه چی پخش و پلا... ". این را آقای حاتمی گفت. از شدت تاکیدش روی کلمه ی مزخرف، یاد ِتق
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:30
خوابم می آید. با اینکه ساعت های زیادی را خوابیده ام اما باز هم تمام تنم به زبان بی زبانی مرا به خوابی عمیق تر فرا می خواند.
حال سربازی را دارم که همزمان در چند جبهه مجبور به جنگیدن است. با خودش، با عزیزانش، با خانه اش، با شهرش، با وطنش... با آدم های وطنش... جنگی نابرابر... جنگی که گویی پایانی برایش متصور نیست.
خوابم می آید. تنها خواب است که آدمی را نجات می دهد. آن منجی موعود! چه شیرین تو را در برمی گیرد و از بند یاس و دلسردی آزاد می کند.
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38
عطر: داستان یک آدمکشزن ِماهی فروشی در پشت میز کارش که پوشیده از ماهی های سرزده و گندیده و متعفن است، وضع حمل می کند. نوزاد همچون تکه گوشتی از لای پای مادر سر می خورد و قاطی آشغال ماهی ها می شود. زن پس
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38
برچسب: نویسنده: امیر موسوی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1398 ساعت: 5:38